ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
74
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
به اجازت او پرداخته است . حجاج بر او بانگ زد . او گفت : من نيكخواه توام و اين سخن كه من گفتم ، سخن كسانى است كه پشت سر من هستند . چند ماه گذشت و حجاج از زيادت در عطاء سخن نگفت . چون بار ديگر خواست كه آن را فرو كاهد باز هم عبد اللّه بن الجارود سخن مكرر كرد . مصقلة بن [ 1 ] كرب العبدى گفت : در هر چه ما را خوش آيد يا خوش نيايد ، مطيع و فرمانبردار امير هستيم ، كه حق ما نيست بالاى سخن او سخنى گوئيم . ابن الجارود بر او بانگ زد و دشنامش داد . كسانى چون عبد اللّه بن حكيم بن زياد المجاشعى از وجوه شهر ، نزد عبد اللّه بن الجارود آمدند و گفتند كه اين مرد عزم جزم كرده كه از عطاياى ما آن زيادت را بكاهد . ما با تو بيعت مىكنيم كه او را از عراق برانيم و به عبد الملك بنويسيم ديگرى را بر ما حكومت دهد و گر نه او را از خلافت خلع خواهيم كرد و او تا هنگامى كه خوارج در عراقند از ما خواهد ترسيد . پس همه در نهان با او بيعت كردند . اين خبر به حجاج رسيد . جانب احتياط نگه داشت و آمادهء مقاتلت گرديد . در ماه ربيع الاخر سال 76 عبد اللّه بن الجارود ، در ميان قبايل عبد قيس پرچمهاى قيام را برافراشت و كسى جز خواص و اهل بيت حجاج با او نماند . حجاج كس فرستاد و عبد اللّه بن الجارود را بخواند ، عبد اللّه ، قاصد او را دشنامهاى سخت داد و به خلع حجاج تصريح كرد . قاصد گفت : خود و عشيرهء خود را به هلاكت افكندى و تهديد حجاج را به او بازگفت . عبد اللّه گفت تا او را بزنند و بيرون كنند گفت : اگر نه قاصد بودى ، فرمان كشتنت را مىدادم . پس ابن الجارود به جانب حجاج روان شد تا آنجا كه خرگاه او را در محاصره گرفت . و هر چه در آن بود ، غارت كردند حتى زنانش را نيز بردند و از آنجا بازگشتند . آنان مىخواستند از شهر برانندش نه آن كه بكشندش . غضبان بن القبعثرى الشيبانى ، ابن الجارود را گفت : باز مگرد و كارش را تمام كن . گفت : فردا كار را به پايان خواهم آورد . عثمان بن قطن و زياد بن عمر و العتكى فرمانده شرطهء او در بصره ، نزد او بودند . حجاج با آنان مشورت كرد . زياد گفت : از اين قوم امان بخواه و نزد امير المؤمنين عبد الملك برو . اما عثمان گفت : همچنان پايدارى كن ، اگر چه تا سر حد مرگ باشد . و اين مقام را كه امير المؤمنين به تو داده است فرو مگذار و از عراق پاى بيرون منه و نزد امير المؤمنين مرو ، از اين گذشته تو دانى كه با عبد اللّه بن زبير و مردم حجاز چه كردهاى . حجاج رأى او را پسنديد و كينهء زياد را با راهى كه در پيش پايش نهاده بود ، به دل گرفت . عامر بن مسمع بيامد و گفت كه : براى تو از آنان امان گرفتهام . حجاج چنان كه مردم بشنوند فرياد زد : هرگز در امان نيستم تا هذيل بن عمران و عبد اللّه بن حكيم نزد من بيايند . سپس نزد عبيد بن كعب النميرى [ 2 ] كس فرستاد و گفت : بيا و مرا از دشمن نگهدار . او سر باز
--> [ ( 1 ) ] مضفله . [ ( 2 ) ] الفهرى .